یه روز تنگ غروب راه افتاد...
تصمیم خودش رو گرفته بود... باید همه چیز تموم می شد...
مرد رفت و رفت تا رسید به همون جای همیشگی...
تک و تنها نشست...
در صندوق رو باز کرد... باید همین جا تمومش می کرد...
یکی یکی همه رو برداشت و دوباره دید :
خاطرات ترک خورده ... نا امیدی... دلتنگی ها... حسرت... بارون... اشک... بهار... پاییز... بچگی...سادگی... اسم ها و یادهای حک شده روی کاغذ دل... صداهای کهنه ... همه و همه رو لمس کرد... یکی یکی بویید ، شنید ، دید و دوباره سر جاشون گذاشت...
در صندوق رو بست و یه قفل محکم زد ... دوباره به خودش چسبوند... اما دیگه اینجا آخرش بود... باید یه روز به اینجا می رسید... لج کردن واسه نگهداریشون کار درستی نبود... تسلیم شد و چشماش رو بست...
صدای آب تند تر و بلند تر از هر زمانی به گوش می رسید... بی قرار در آغوش کشیدن صندوق... از روی سینه جداش کرد و با اطمینانی که به درستی کارش بیشتر از هر زمانی داشت وسط رودخونه انداخت...
یادگارهایی که دیگه هیچوقت نباید بر می گشتن روی تلاطم امواج بالا و پایین می رفتن و دور می شدن... بی اختیار سرش رو به سمت مخالف گردوند تا دور شدنش رو نبینه...
از کناره ی رود که بالا می اومد به خودش می بالید که تصمیم درستی گرفته... و خندید...
که "لبخند حتی زمانی که بر لبان یک مرده می نشیند ، باز هم زیباست"...

